#تولدِ_ شاپرک ها

#ندا_عرب

#پارت_18

_نورا می خوای تو رو تحویل اون دیوونه بدم؟

لبخند می زنم،کمی عصبی، کمی با خشم نگاهش می کنم.

_آره فکر خوبیه، حداقل می فهمم اطرافم چه خبر؟ می فهمی بین زمین و آسمون معلق بودن یعنی چی؟

تکیه ام را از صندلی بر می دارم؛ کمی خودم را به سمتش می کشم. بر روی شانه اش می زنم.

_با تواَم داداش می فهمی؟

منتظرم جواب دهد؛ ولی نگاهش در آینه است و حواسش به ماشین پشت سرمان، همچنان سرعت ماشینبالا می رود و دست هایش روی فرمان قفل می شوند.

و من چه ریلکس نشسته ام؛ دیگر نه دلشوره ای دارم و نه ترسی، از چه بترسم بی خبری بدترین ترس است.

و من بی خبر تر از آنم که بترسم.

علی هر از گاهی، از آینه عقب را نگاه می کند. پیچ های پی در پی جاده ی روستایی و ناآشنایی اش، سرعت bmw را کم کرده است. گویا کمی عقل دارد و می داند نباید با جانش بازی کند.

سر دوراهی جاده ی مرگ یا زندگی، علی می پیچد و من جیغ می زنم. می پیچد و من هنوز دست بر روی دهان دارم؛ در بهت انتخاب علی هستم که تلخ ترین خاطره را از این جاده دارد.

دستم روی لبم می رود بی اراده و ترسیده

_دیوونه شدی علی!؟

دست مقابل بینی اش می گذارد و با خشمی که بین تارهای صوتی اش جا خوش کرده است <<هیس>> را زمزمه می کند.

با دیدن چهره ی عصبانی اش ساکت می شوم؛ یک دستم را بند دستگیره و دست دیگرم را بند کمربند کرده ام. جاده خطرناک و پیچ های پیچ در پیچ وسر بالایی های شیب دار و سرازیری های تندش و ناهموار بودن جاده ای که از نم باران خیس شده است را می بینم و دستم بیشتر کمربند را می فشارد.

از یک طرف دره ای عمیق و وحشتناک؛ که من حتی نگاهش هم نمی کنم. جاده ای که درختان سر به فلک کشیده اش بی مقدمه و باب دل خود روییده اند و بعضی از شاخه های بلندشان به سمت جاده خم شده اند.

بعضی جاها اصلا خبری از خمیدگی شان نیست؛ بعضی جاها شاخه های بلند و خمیده، دید جاده را بی نهایت کم کرده است.

در این سپیده دم؛ مهِ کمی هم، جاده را پوشانده است.

دلم کمی، فقط کمی، شور می زند.

سرم را به سمتش بر می گردانم، حالا کاملا خونسرد در حال رانندگی است از آن چهره ی برزخی دقایقی پیش خبری نیست.

آرام شده است؛ دست هایش دیگر فرمان اتومبیل را نمی فشارند.

برمی گردم عقب را نگاه می کنم؛ خبری از بچه پولدار نیست.

نفسی پرفشار از بین حنجره ام بیرون می آید.

_خدایا شکر... علی دیگه تعقیبمون نمی کنن!

از آینه عقب را نگاه می کند با دستش کمی آینه را تنظیم می کند.

_ مگه طرف عقلش کم؛ با اون تابلوی بزرگی که روش نوشته مرگ یا زندگی، پا تو این جاده بذاره؟

لبخندی گوشه لب می نشانم و آرام می گویمـ:

_حتما کم بوده که تا این جا دنبالمون بود.

او هم می خندد با انگشت اشاره به بینی ام می زند.

_ البته بگم ها اومد؛ یکم هم عقلش کم بود ولی وقتی دید باید به جاده آشنا باشه برگشت.

زیر لب بچه ترسویی می گوید؛ گوشی را نگاهی می اندازد و دوباره نگاهش را به جاده می دهد.

_ اینم آنتن نداره؛ گوشی خودت و نگاه کن، ببین می شه زنگ زد.

به موبایلم نگاه می کنم، دریغ از یک خط آنتن

_ نه آنتن نداره؛ علی دلم پیش حسام، یعنی الان چی شده؟

سکوت می کند، او هم نمی داند چه اتفاقی خواهد افتاد.

حدود نیم ساعتی است که آرام و با احتیاط در جاده می راند‌. هر چند دقیقه یک بار اخم هایش جمع می شود و نفسش را فوت می کند.

_ بعد از این پیچ باید آنتن داشته باشه؛ حواست رو بده به موبایلا تا ببینم اگر بشه زنگ بزنیم یه حالی از حسام بپرسیم.

باشه ای می گویم هر دو گوشی را در دست می گیرم.

در نزدیکی پیچ، صدای پیام گوشی علی می آید.

سریع گوشی را می گیرد؛ نگاه می کند و اخم جمع می کند.

گفته ام به شاعرهای عاشق اصلا اخم نمی آید، به او که اصلا نمی آید.

_ برنامت چی بود نورا؟

جواب نمی دهم و نگاهش می کنم، ولی او فقط به جاده نگاه می کند در همان حال کمی عصبی لب می زند:

_ نشنیدی؟

دست به سینه می شوم و همان طور به او زُل می زنم.

_ چرا می خوای بدونی؟

ابرو بالا می اندازد.

_ نه خوشم اومد؛ نمی خوام بدونم هر برنامه ای داشتی همون و انجام بده‌. که نه من، نه حسام اصلا ندونیم چی هست.

زیر لب با خودش حرف می زند

_این جوری خیلی بهترکجا میری رو هم ندونیم بهتر، فقط جات امن باشه کافی.

نگاهش می کنم تُن صدایم بالا می رود.

_ دلیل این همه پنهان کاری رو نمی فهمم؛ دلیل این چند سال در به دری مو نمی فهمم. دلیل تلفن های مشکوک این روزهای حسام، دلیل عصبانیت هاش، چک کردن هاش، هیچ کدوم رو نمی فهمم، مگه دیگه قرار چه بلایی واسم از آسمون نازل بشه؟

دست روی شانه اش می گذارم و کمی تکانش می دهم.

_با توام؛ بد تر از این علی!

با دستم از فرق سر تا نوک انگشت پاهایم اشاره می کنم.

_خوب ببین علی؛ خوب نگام کن، داغونم علی، داغون و...

به گریه می افتم. همان هق هق و همان اشک های آرام؛ که از چشم هایم سرازیر می شوند. همان همدم های تنهایی، همان ها که آرام می آیند و مرحمی می شوند برای زخم های این روح خسته، جسم شکسته و من را آرام می کنند.

دستش را روی شانه هایم می گذارد و آرام نوازش می کند.

_درست می شه به خدا توکل کن.

همین؛ دیگر هیچ نمی گوید و دوباره سکوت، علی با سکوت هایش، علی است.