_از کجا انقدر مطمئنی آراد. با چه مدرکی میگی که قتله.؟شاید واقعا تصادف بوده؟

او هم انگار می خواهد با دردی که به خود تحمیل میکند کمی از خشمش، حین گفتن این ماجرا بکاهد. چرا که سر پنجه هایش را با قدرت در گوشت پاهایش فرو میکند و از بین دندان هایش میگوید

_دو سال بعد پست، یه پاکت حاوی یک مقدار زیاد پول میاره و تحویل خانواده ی مادرت میده. توی پاکت یه نامه بوده که حلالیت طلبیده و چمیدونم از این چرت و پرتا که این پول برای من فقط درد آورد. اینا مهم نیست. اعتراف توی نامه مهمه. که نوشته بود صبح تصادف یه نفر ماشینی به شماره پلاک ماشین مادرت میبره تعمیرگاهش و ازش می خواد کاری کنه که بنزین ماشین به مرور نشت کنه و باعث احتراق توی موتور ماشین بشه. نامه بدون هیچ اسم و نشانی بود. اینم مدرکش

_شاید دروغ باشه. شاید

صدایش کم کم بلند میشود

_چه دروغی سارا چرا بعد از دوسال یه نفر باید بیاد یه پاکت پول رو برگردونه، مشخصات ماشین و جزیییاتش رو بگه و بعدم اعتراف کنه که به من پول دادن تا این کارو بکنم؟ چرا؟ مرض داره؟ روش شکنجه ی جدیده؟

هر بازدم با هق هق گریه از سینه ام خارج میشود. آراد خیس عرق است و صورتش سرخ شده

محال است. نه. چیزی که آراد و مادر بزرگ سعی دارند به من نشان دهند آقابزرگ نیست.گیرم که او خشن باشد. پول دوست باشد. بی احساس و بی عاطفه باشد. مرا دوست نداشته باشد. اما قاتل؟ قاتل پسر خودش؟

نه. خدایااااا محال است. کسی پسر خودش را زنده زنده بسوزاند. بفرض که با پدرم کاری نداشته باشد. هیچ کس نمی خواهد نوه اش بی مادر و زندگی پسرش به خاطر پول بی سر وسامان شود. محال است. نه. مغزم کشش ندارد. احساس میکنم داخل سرم دیگ بزرگی می جوشد . سرم داغ است. می سوزد. انگار من هم دارم زنده زنده میسوزم. انگار در آتش گیر افتاده ام.

در اتاق باز میشود. کسی که وارد میشود هیچ شباهتی به مادر بزرگی که در این مدت کوتاه شناخته ام ندارد. چشمانش سرخ و متورم است. نوک بینی اش کاملا سرخ شده. دیگر خبری از ان آرایش ملیح در صورتش نیست. آن همه صلابت و جذابیت از بین رفته و انگار از آن زن میانسال شیک فقط یک جثه ی رنجور مانده و یک جفت چشم همانند کاسه خون.

مرا که نگاه میکند همان جا کنار در زانو میزند و چنان از ته دل زجه میزند که دل سنگ آب میشود. اشک نمیریزد. بلکه مثل یک ابر بهاری نا آرام تند و بی وقفه میبارد. تمام تنش میلرزد. فقط گاه با صدای خفه ای زمزه میکند پسرم....

پسرمی که انگار از اعماق جگر سوخته اش زمزمه میشود. با هر بار زمزمه ی پسرم، عکس قدیمی عقد پدر و مادرم جلو ی چشمانم می آید.چهرشان را نمی توانم واضح به یاد بیاورم. حالا که زجر مردنشان را فهمیده ام و بیش از پیش دلتنگشان شده ام چهرشان را نمی توانم به یاد بیاورم. کاش آن عکس اینجا بود.

خدایا کسی که من سالها فکر می کردم یک پدربزرگ شاید بی نهایت بی احساس باشد....

پدر و مادر مظلومم... هیچ وقت انقدر دلم برای پدر مادرم تنگ نشده بود

با همان اندک جانی که مانده پتو را به سختی کنار میزنم و از روی تخت بلند میشوم. کنار مادربزرگ مینشینم. دو کاسه ی غرق خونش را به چشمانم می دوزد و به یکباره چنان مرا در اغوش میگیرد که انگار گمشده اش را یافته.تنم را بو میکند و زجه میزند

_سارا. تو بوی شهریار و میدی. میدونی

چند ساله حسرت به دل این عطر تنم. سارااا جگر گوشم و کشتن. تمام دلخوشیمو ازم گرفتن. سوختم سارا. من تمام این سال هارو سوختم. من اتیش گرفتم وقتی اون ماشین سوخته رو دیدم. من تمام شدم وقتی تیکه تیکه های پریسا و شهریارمو از تو اون حلبی در میاوردن. سارااا، تو نمیدونی من چیا دیدم. تو نمیدونی پسر من هیچی ازش نمونده بود. خدااااااا. من چندین ساله که حتی نتونستم جگرگوشه پسرمو ببینم. پاره ی تنمو ببینم. نذاشتن ببینمت. منم مثل پسرم سوختم. هنوز دارم می سوزم سارا. ببین منو.

از آغوشم بیرون می آید و سرش را روی زمین می گذارد و هق میزند.

من اما دیگر هیچ حرکتی ندارم. انگار علایم حیات درونم مرده است. فقط میفهمم که صورتم لحظه ای خشک نمیشود. فقط چشمانم آگاهانه عزاداری میکنند. کاری که سالها نکردند. شاید چون هیچ گاه انقدر دلتنگ نبودند. شاید در تمام این سالها چشمانم انقدر تشنه دیدن پدر و مادرم نبودند. اما الان حس میکنند. الان خلا درون قلبم را دیده اند. من اراده ای ندارم روی تنم. اما چشمانم درد قلبم را که میبینند و آگاهانه میبارند. این بار در سوگ عزیزانی دیگر میبارند.

در یک لحظه آراد سراسیمه به طرف در میرود و فریاد میزند

_بهراد قرصای خاله رو بیار

خودش هم به سمت مادر بزرگ میرود و روی دو دست بلندش میکند و روی تخت می خواباندش. میبینم که دستگاه فشار را می آورد و خودش و بهراد در تکاپو هستند. اما فقط میبینم. هیچ درکی ندارم از شنیده ها و دیده ها. آنا مرا از اتاق بیرون می آورد. او هم گریه می کند. انگار امروز بعد از چندین سال روز عزاداری برای پریسا و شهریار عاشقی است که فدای یک برگه سهام شدند و خودشان و عشق شان در آتش طمع سوخت.

بعد از یکی دو ساعت هر کداممان گوشه ای کز کرده و به دیواری زل زده ایم. گاهی آدمیزاد روز هایی را می گذراند که وقتی به عقب برمیگردد و فکر میکند باورش نمیشود که خود او بوده که چنین روزی را دوام آورده و زنده مانده.

جمله ای که یادم نمی آید کی و کجا خوانده بودم مدام در سرم چرخ می خورد(ما را به سخت جانی خود این گمان نبود)

باورم نمیشود که چنین روزی را گذراندم. چه چیز هایی شنیده ام.

آراد و بهراد بعد از آرام کردن مادربزرگ به حیاط رفتند و الان دو ساعتی می شود که نیامدند. آنا نیکا را در آغوش گرفته و به هر صراطی که می تواند آرامش می کند. دلم می خواهد نیکا را بغل کنم و عطر تنش را به ریه ام بکشم تا شاید کمی دردم تسکین یابد. اما نمی توانم. مادربزرگ با آرامبخش قوی که آراد تزریق کرد، به خواب عمیق فرو رفت. بدنم تعادل ندارد، اما آرام بر میخیزم و خودم را به اتاق مادربزرگ میرسانم. از لای در نیمه باز نگاهش میکنم. انگار حتی آرامبخش هم نتوانسته اثر درد را از روی صورتش پاک کند. با یک نگاه می شود فهمید که این زن حتی در خواب هم زجر می کشد. و من... من انگار شناورم. خودم. جسمم. روحم، مغزم. همه شناوریم . صدا ها تکرار میشود. صدای آراد، صدای مادربزرگ. مغزم تصویر سازی میکند پریسا و شهریار عاشق را. موسیقی متن صدای آراد است و بعد یکباره همه جا را آتش فرا میگیرد. قلبم درد را گاهی ذره ذره و گاهی به یکباره به تمام وجودم تزریق میکند. گم شده ام. گاهی هم تصویر آقاجان در ذهنم نقش میبندد که از دور ایستاده، به آتش بزرگی چشم دوخته. من اما دور تر از او به اتش نگاه میکنم. میسوزم. همه ی تنم را انگار شعله ور کرده اند. انگار دارم با چشمان باز خواب میبینم. خواب که نه کابوس. دوباره روی مبل مینشینم. انگار بدنم فقط به همین حالت نشسته عادت کرده است که حرکات اضافی را تاب نمی آورد.

آنا همانطور نیکا به بغل راه میرود تا آرامش کند. به من نگاه می کند و رد می شود اما در کسری از ثانیه باز میگردد. دستم را میگیرد و ول میکند به سمت در حیاط میدود. آراد را صدا میزند.

آراد مقابل مبلی که نشسته ام زانو میزند. دستش را روی پیشانی ام میگذارد. چند دقیقه بعد با یک کیف بر میگردد. شانه ام را میگیرد تا روی مبل دراز بکشم اما نمی توانم. انگار از دو ساعت پیش همانطور که نشسته ام تمام بدنم را گچ گرفته اند. فقط مردمک چشمم را حرکت میدهم و نگاهش میکنم.

هر دو کاسه چشمم پر از اشک میشود اما نگاه میگیرد و بعد از چند ثانیه سوزش کمی را در دستم احساس میکنم و دیگر هیچ نمی فهمم. اینبار در اتاق خودم بیدار نمی شوم اما حدس میزنم که اتاق آراد باشد. هنوز هم می توانم حرارت تنم را حس کنم اما سعی میکنم هشیاری ام را بیابم. غش و ضعف کافیست. مقاومت در برابر این حقیقت دردناک هم کافیست. شک من هم به یقین تبدیل شده است. حرف های آراد نمی تواند دروغ باشد و گواه آن اشک های یک مادر است. نمی توانی مادر باشی و دغل و ریا در کارت باشد. حداقل نه وقتی پای جگر گوشه ات وسط باشد. مادری که من امروز دیدم، خود سند حرفهای آراد است. دست و پایم کرخت است و بدنم در عین داغ بودن میلرزد. اما سعی میکنم از تخت پایین بیایم. قبل از رسیدن به در نگاهم به آیینه قدی کنار تخت آراد می افتد. همان نگاهی را میبینم که شب فرار از خانه آقاجان دیدم.دیدم.همان نگاه مصمم برای عملی کردن یک تصمیم. رنگ پریده و چشمان سرخ و استخوان بیرون زده ی گونه ی صورت لاغر شده ی طی چند ساعت عذاب آور پیش را فاکتور میگیرم.

****************

پست جدید خدمت شما 😍😍😍😍😍😍😍

روزتون خوش ❤❤