از اتاق که خارج میشوم سه جفت چشم را میبینم که به من دوخته میشود. اول همه آنا از جایش بلند میشد و به سمتم می آید. چشمان او هم قرمز است و صورتش از شدت گریه ورم کرده است. دستش را زیر بازویم می اندازد و با خشم مخصوص خودش می گوید

_برای چی از جات بلند شدی سارا؟حالت خوب نیست. هنوزم تنت داغه. حیف که حالت بده وگرنه برای تنبیه یه نیشگون حسابی ازت میگرفتم.

در گوشم میگوید

_عین خمیر وارفته میمونی حداقل استراحت میکردی یه ذره رنگ و روت باز بشه. چیه با این قیافه محشرت پاشدی اومدی بیرون؟ به خدا پسره الان از ترس بیخیال همه چیز میشه، دمشو میزاره رو کولش و میره

حال جواب دادن ندارم، فقط چپ چپ نگاهش میکنم اما حریف زبانش نمیشوم

_خیلی قیافه مکش مرگ مایی به هم زدی، از این ادا ها هم میای واسه من؟ چپ چپم نگاه میکنی؟ خوب کاری میکنی عزیزم از این قیافه فقط دوتا چشم مثل چشم وزغ باقی مونده تو با همونا هی به چپ چپ نگاه کن باشه؟

تا به مبل برسیم یک بند غر زد و انقدر آرام مرا راه برد که انگار دارد پیرزن ۱۰۰ ساله را راه میبرد.

روبه روی آراد مینشینم. او هم به دقت نگاهم میکند

_آنا میشه یه پتو بهم بدی یکم سردمه

آنا به آراد نگاه میکند او هم می گوید

_توی کمد دیواریه همون اتاقی که سارا خوابیده بود پتو هست.

آنا پتو را می آورد و روی شانه ام می اندازد . بهراد هم بلافاصله بلند میشود و دست آنا را میگیرد و به آشپزخانه میبرد. اما متوجه کش مکش و مقاومت زیرپوستی آنا برای نرفتن می شوم. تا لحظه آخر مقاومت کرد و در نهایت حریف بهراد نشد و هر دو وارد آشپز خانه شدند

_بهتری؟

نگاهم را از آشپز خانه میگیرم و به او میدوزم

_بهترم

_ولی به نظر میاد هنوز تب داری

_خوب میشم. ممنونم اما می خوام باهات حرف بزنم

آرنج هر دو دستش را روی زانوانش می گذارد و هر دو دست را زیر چانه میبرد و به دقت نگاهم میکند تا حرف بزنم

_من هر کاری که باشه کمکتون میکنم فقط یه تضمین می خوام

یکی از ابرو هایش بالا میرود و لب هایش کمی به سمت پایین انحنا میابد

_چی باعث شد نظرت عوض بشه؟ چجوری فهمیدی راست میگم بهت و نقشه نیست؟

_نمی دونم آقاجون با تو چی کار کرده اما می دونم تو هم ازش زخم خوردی. دردت توی چشمات معلومه. اما در مورد پدر مادرم..... آسمان... یعنی مادربزرگ... در واقع...

نمی توانم کلمات را جمع کنم و نظم دهم. می فهمد

از پارچ آب روی میز یک لیوان پر میکند و به دستم میدهد

_اینو بخور بعد ادامه میدیم

نصف آب را سر میکشم تا شاید راآورد

سم باز شود

_یه مادر آورد

ونه دروغ بگه حداقل راجب بچش. حداقل مادربزرگ نمیتونه دروغ بگه. من امروز زخمشو دیدم. زخم چرک کرده و پرعفونت. من مادر نداشتم. از مادرم فقط یه قاب عکس داشتم که اونم خونه ی آقاجون موند. چون تا قبل از اون هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی جوری دلتنگ بشم که محتاج قاب عکسشون بشم. ولی امروز من با تمام وجودم دلتنگ شدم. اما چهره شون یادم نمیومد باورت میشه؟ من چهره ی اون پریسایی که مامان بزرگ میگفت و یادم نمیاد. چشمای شهریاری و که میگن شبیه شم یادم نمیاد. دلم تنگشونه. از مغزم متنفرم که یه تصویر ساده رو نتونسته حفظ کنه. من امروز حداقل از تمام حق مادر داشتن به کمترینشم راضی بودم فقط می خواستم صورتشو یادم بیاد. بابامو یادم بیاد.

از جایش بلند میشود و کنارم مینشیند

دستش را روی دستم که لیوان آب را گرفته می گذارد و به سمت بالا هدایتش میکند. سعی میکنم لرزش دستم را کنترل کنم اما صدای برخورد لیوان و دندان هایم همچنان به گوش میرسد.

لیوان را از دستم میگیرد و روی میز میگذارد. دو لبه ی پتوی روی شانه ام را میگرد و به هم نزدیک میکند

گلوم از شدت بغض درد می کند

_اه یادم رفت چی می خواستم بگم

_سارا امروز روز خیلی سختی بود.برای هممون. پس لازم نیست به خودت فشار بیاری انقدر. بعدا هم می تونیم راجبش حرف بزنیم

_نه الان

_خیلی خب الان. من اینجا نشستم هر وقت احساس کردی آروم شدی بگو

چند دقیقه به سکوت میگذرد و من تلاش میکنم تا ذهنم را جمع کنم

_راجب مامانم... همه ی اینا رو گفتم که بهت بگم من از مادر داشتن چیزی نمی دونم اما مادر شدم. من از ترس از دست دادن نیکا دست به هر کار منطقی و غیر منطقی ای زدم. پس حال یه مادر و درک میکنم. چشمای مامان بزرگ اشک نمیریخت. اون قطره ها خونریزی زخم قلبش بود.

نفس عمیقی میکشم

_نقشه تون هر چی که باشه در صورتی که نیکا آسیب نبینه من هستم. تا تهش.

لبخند میزند

_باند مافیا نیستیم که سارا جان . قرار نیست کسی آسیب ببینه. هدف ما فقط باز کردن یه سری پرونده توی گذشته و به جریان انداختنشون با مدارک کافیه تا هر کس به سزای اعمالش برسه

_یعنی قرار نیست کسی رو...

بلند میخندد

_لابد بکشیم؟

_نمی دونم والا آخه اینجورکه میگید نقشه ادم یه فکرایی میاد تو سرش در ثانی....

_در ثانی چی؟

_آقاجون قراره چطوری تقاص پس بده؟

_قانونی سارا. ما فقط مدارک رو پیدا میکنیم و تحویل پلیس میدیم. نقشه هایی هم که تو ذهنت انقدر ترسناک ترسیم کردی برای پیدا کردن همین مدارکه. تضمینت همین بود ؟ که آسیبی بهش نرسه؟

فقط سرم را تکان میدهم

_نترس دختر اون فیلمای تخیلی رو هم از ذهنت پاک کن. من نمیذارم از این جا به بعد هیچ کس اسیب ببینه. هیچ کس.

هیچ کس را با نگاه خیره در چشمانم زمزمه میکند

نیم خیز می شود برای بلند شدن

_کجا میری؟

با ابروی بالا رفته می گوید

_میرم برات چایی بیارم بخوری گرم بشی، بعدم بیام فشارت و تبت و اندازه بگیرم. چیزی می خوای؟

_نه یه دقیقه میشینی

دوباره مینشیند و دست به سینه نگاهم میکند

_میشه یه سوال بپرسم؟

همچنان حتلت ابرویش را حفظ کرده است

_میشه

_فوت زن و بچت هم به آقاجون ربط داره مگه نه

فقط سرش را تکان میدهد

_نمیگی؟

با کمی اخم نگاهم میکند

_من امروز یکی از بدترین بخشای گذشته رو برات گفتم. دیگه کشش ندارم یه بخش دیگه رو هم بگم. حتی اگر من بتونم گفتنشو تحمل کنم فکر نمی کنم تو دیگه بتونی. اون آرامبخشی که بهت زدم و هدر نده.

بلند میشود اما نگاه من هم دنبالش میرود وسط راه برمیگردد

_اینجوری نگاه نکن میگم واست. نگفتنی نیست اما امروزم دیگه وقتش نیست.

او که وارد آشپز خانه میشود آنا مثل شصت تیر خارج مبشود و خودش را روی مبل می اندازد و زیر لب می گوید

_اصلا حقش بود

متعجب نگاهش میکنم

_کی حقش بود

_بهراد

_باز چی کار کردی آنا

_هیچی به خدا. فقط بعضی وقتا دلم می خواد از دست این رفتار مبادی آدابش سرم و بکوبم تو دیوار

_نکوب. ازش یاد بگیر

_منم نکوبیدم. اونو گاز گرفتم

نا خودآگاه دستم را روی دهانم میگذارم

_چی کار کردی آنا ؟

_اِ زهر مار تو هم هی میگی چی کار کردی، چی کار کردی. بابا نیمذاشت بفهمم چی میگید. هی میگه حریم خصوصیه کفرمو در آورد منم هی دلواپس بودم تو دوباره حالت بد بشه تا دارید با هم حرف میزنید، می خواستم گوش کنم این نمیذاشت منم دستشو گاز گرفتم

_آنا به خدا سر یک ماه طلاقت میده اگه به این دیوونه بازیات ادامه بدی. از من گفتن بود

با بی خیالی شانه بالا می اندازد

_از منم نشنفتن بود. چون چرت میگی عزیززززم

حرف زدن با آنا گاهی بی نهایت طاقت فرساست

_نیکا کجاست

_هر چی مامانش غشیه اون ماشاالله قربونش برم محکم ایستاده تا من و جز بده مگه می خوابید این بچه؟ تو هم حالت خوب نبود نمی تونستم بیارمش پیشت. شیر خشکشو که خورد، رس منو کشید تا خوابید

_قربونش برم من برم پیشش دلم یه ذره شده براش

چشمانش را لوچ میکند و ادایم را در می آورد

***************

روز و روزگارتون خوش ❤❤❤❤❤❤❤❤