#باتو_بودن_را_به_آب_سپردم

لباس هایش را عوض میکند و بیرون میرود. سفره ب گلی گلی ملوک روی قالی آبی و قرمز پهن بود. آب دهانش را با بغض فرو میدهد. قبل از هر چیزی تمام تنش، چشم میشود و به دنبال کاسه پر از قرمه سبزی میگردد. نفسش را تکه تکه بیرون میدهد و مینشیند. با دیدن لوبیای قرمز و چربی راه افتاده روی سبزی قلبش تکان محکمی میخورد و کف دستش را به صورتش میچسباند. هنر مادرش بود. مادری که بار اخر دیدنش را ، به یاد نداشت، مادری که سر به بالین گذاشتنش را به یاد نداشت، مادری که گفته بود دختری ندارد به اسم بنفشه اما برایش خورشت مورد علاقه می پخت... طوفان اشکش به راه میافتد. ملوک با قدم هایی ارام و لنگان ناشی از زانو درد اش به سمتش می آید. بوی زعفران قبل از خودش میپیچد.. تند تند پلک میزند و نم چشمانش را میگیرد. ملوک کنارش می نشیند و زانویش را از درد. می مالد:

_ چه خبرا عزیزدل ملوک؟

کلم بزرگی از پیاله ترشی برمیدارد و با صدای گرفته و تو دماغی " سلامتی " می گوید.‌

ملوک برایش برنج می کشد. کاسه خورشت را جلوی چشمانش نگه میدارد و با لحن وسوسه انگیزی می گوید:

_ بخور که خوردن داره بنفشه جانم!

بغض اندازه پاره آجر میشود و راه نفس کشیدنش را می گیرد. بلند میشود و زیر گریه میزند. صدایش بالا میرود و دستش را میان هوا تکان میدهد:

_ این کارا یعنی چی عمه ملوک؟ هان؟ مامانم اومده! میدونی که میدونم! دیگه کاسه خورشت چی میگه؟ داری خون به دلم میکنی؟ شما که بهتر از همه میدونین من زخمی ام.. من شکسته ام...من ادم نیستم اصلا...من به خدا مُردم بعدِ ندیدن مامان بابام...

روی زانو خم میشود توی صورت غمگین و ماتم زده ملوک با بیچارگی ادامه میدهد:

_ شما چرا نمک می پاشی؟ شما چرا عمه؟

روی زانو میافتد و ملوک سرش را در آغوش میکشد و هم پای بنفشه ی عزیزش می گرید. از پشت پیراهن گل گلی اش را چنگ میزند و بیشتر از قبل و بدبخت تر از سال های پیش گریه میکند.

ملوک صورت بنفشه را با دستان چروکیده اش قاب میگیرد و در چشمان سیاهِ عرق از خونش زل میزند:

_ کاسه بشقاب میارم یادت بیاد مادر داری، یادت بیاد دل تو دلش نیست واسه دیدنت، یادت بیاد اونم بعد رفتن تو بیشتر پیر شده، بیشتر کمرش تا شده، بیشتر خودخوری کرده...بابات نمیذاره بیاد دیدنت، نه که خودش دلش تنگت نباشه، مَرده غرور داره دلش شکسته، موهاش سفید شده ، جون نمونده براش بعدِ دردانه اش..ولی مادرت دزدکی قرمه پخته برات، دزدکی اومده اینجا... میفهمی چی میگم قربونت برم؟ می فهمی چی میگم دختر قشنگم؟ میگم برو دل جویی، برو دست بوسی، برو به غلط کردن بیافت، چی میشه مگه؟ واسه مادر و پدر به غلط افتادن که عیب و عار نیست؟ هست؟!

پیشانی اش را غرق بوسه میکند. چشمانش را هم...اشک هایش را هم...

بنفشه میان دستان پر مهر ملوک رو به بی حسی میرود... با صدایی که از اعماق گلویش بالا می آمد می گوید:

_ نمی بخشن..نمی بخشن عمه ملوک... مگه میگم، نمیگم غلط کردم؟! من به اونا نگم غلط کردم به کی بگم؟! منه بی چشم و رو تو صورت بابام از عشق گفتم...از مرد بزرگ تر از خودش گفتم...من دلش رو شکوندم... من خواستم یه اشتباه و با یه اشتباه کم درد تر پاک کنم، کم رنگ کنم... ولی کمر شون تا شد.... من از عشق خسرو حرف زدم چون شکمم داشت بالا میومد... چون اگه میفهمیدن دیگه با کمر تا شدن تموم نمیشد. سکته میکردن، می مردن از دست دخترِ بی خیر و بی آبرویی مثل من....‌

قرمه سبزی مادر پز اش سرد میشود و از دهان میافتد. سفره ی تازه پهن شده به سادگی جمع میشود و بنفشه با کمک ملوک سمت اتاق میرود. پتو رویش مرتب میشود و با کوبیدن کلید برق همه جا تاریک میشود. به پهلو میافتد و اشک هایش راحت را راه جاری شدن پیدا میکنند. لب لرزانش را به دندان می گیرد و تصویر مادرش را در پس پرده ی اشک میان تاریکی اتاق مرور میکند. نمیداند چقدر از زجه زدن های یواشکی و بی صدایش میگذرد که به خواب میرود.

****

حال خوبی ندارد. برایش مهم نبود شلوار دمپا گشادش با مانتوی خفاشی قرمزش هم خوانی ندارد یا شال ابی رنگش به شدت مضحک تر اش کرده بود. کیفش را برمیدارد و شماره ی شاهین را توی گوشی وارد میکند و گزینه ی سیو را میزند. بیرون میرود. هنوز هوا تاریک بود و خورشید هم حوصله ی پیدا شدن نداشت. بی سرو صدا بیرون میرود . هوای خنک به صورتش سیلی میزند و بیدار تر میشود. او بنفشه بود. یاد گرفته بود با همه چیز بسازد. به احمقانه ترین شکل ممکن مجبور بود فراموش کند خسرویی نمانده، مادری نمانده، پدری نمانده...

او حتی مهناز و احمد رضا را هم دیگر نداشت...

گله ای نبود. آن ها هم درگیر موجودات ناشناخته ای مثل مهری و مینو و مهتاج بودند... باید یَل باشی تا بتوانی جماعتی مثل انها را تحمل کرد.

میان خیابان میچرخد.‌پیاده رو ها را متر میکند و روی صندلی انتظار اتوبوس می نشیند. ساعت شش بود و دیگر نمیتوانست کنترلی روی مراعات و ادب اش داشته باشد. شماره ی شاهین را می گیرد. حتی صدای خواب آلودش هم باعث نمیشود یک ثانیه احساس پشیمانی کند. شاید پولی دستش می آمد و خانه ای میگرفت . تا کی کنار ملوک می ماند و آینه دق‌مادرش میشد. نمیخواهد دزدکی آمدن مادرش دردسر درست کند.

_ الو..

با صدای هوشیار شده ی شاهین به خودش امد:

_ سلام. بنفشه ام.

صدای جابه جا شدن می آید:

_ سلام خانوم. چقدر دیر زنگ زدی. منتظر بودم یه لحظه...

" باشه" خفه ای زمزمه میکند و منتظر میشود‌. حدس اینکه کنار مینو بود و معذب، سخت نبود. صدای بسته شدن در می آید و هوای آزاد:

_ الو...

_ بله. هستم!

_ میخوام ببینمتون. آدرس بدم. یا جایی سراغ دار...

میان حرفش می اید. بی حوصله تر از قبل می گوید:

_ فرقی نداره. آدرس بدین.

_ باشه. لوکیشن میدم.

_ فقط ساعتش بعد دوازده باشه..خب؟

امیدوار بود بهادر با نبودنش و دوباره پیچاندن حاجی همکاری کند.

صدای شاهین می پیچد:

_ حتما. فرقی نداره.

_ پس تا بعد!

میخواهد قطع کند.

_ بنفشه خانوم..

با ابروی بالا رفته بله ای می گوید.

_ لطفا کسی نفهمه .. هیچکس!

بلند میشود و سمت خیابانِ کتاب فروشی قدم برمیدارد. قاطعانه " بله" ای میگوید و بعد از " خیلی خب" شاهین، تماس را قطع میکند.

همزمان با رسیدنش به کتاب فروشی، بهادر هم ماشینش را پارک میکند و پیاده میشود. نگاه متعجب و لبخند کج اش را دوست نداشت. احتمالا به قیافه ی مزخرفش پوزخند میزد. مهم بود؟ شانه بالا می اندازد، اصلا برایش اهمیت نداشت.

جلو می آید. قد و قامت بلندش با تک کت سرمه ای رنگ و شلوار لی بیشتر به چشم می امد. بخصوص که شانه هایش را پهن تر از قبل نشان میداد.

_ سلام. سحر خیز شدی، بنفشه!

سلام میکند و تنها سری تکان میدهد. بهادر در را باز میکند و با دست و سر اشاره میدهد اول او داخل برود. تشکر زیر لبی اش لبخند بهادر را پر رنگ تر میکند. جنتلمن بود؟! خوش به حال دوستش، نامزدش، زنش...

کیفش را آویزان میکند. با فاصله کمی از بنفشه می ایستد و کت اش را در می اورد و روی کیف بنفشه آویزان میکند.

از همان فاصله نزدیک با صدای آرامی پچ میزند:

_ چی باعث شده قرمز و آبی رو با هم بپوشی؟

بنفشه ناشیانه فاصله میگیرد و نگاه تند و تیز بهادر را روی خودش حس میکند:

_ زشته؟

دقیق تر براندازش میکند و چشمانش روی چشمان سیاه و جذاب بنفشه جا خوش میکند:

_ نه اتفاقا! فکر نمیکردم تا این حد مانتوی قرمز به شالِ آبی بیاد و قشنگ بشه! جالب بشه! عجیب بشه! بهم میان!

🍒🌹