آسمانِ دلش گرفته بود، گفتم ببار تا لبخندهایی از باریدنت شکل گیرد، تا عاشقانی زیر بارانت دست در دست هم و لرزان از سردی هوا گام بر دارند.

تا کودکی چکمه های خاک خورده را بردارد و ذوق چاله های پر شده از باران گُل بیاندازد روی لپ هایش، گفتم خالی کن دلت را تا بوی باران و خاکِ نم خورده؛ مَستمان کند.

ناگهان دلِ پُرش رعد و برقی زد و سیلی به راه انداخت و گِله کرد از روزگاری که با باریدنش شاد میشوند و چتر باز میکنند و دست به دعا میشوند و لپ هایشان گل می اندازد و شیشه ها باز میشوند و صدای قهقه و شادِ

"باران می بارد" پر میکند کوچه ها را!!

......

حواسمان است، که مبادا عاشقی کردنمان به قیمتِ شکستن قلب و قلبهایی باشد!؟

حواسمان است، که مبادا انحنای لبهایمان به قیمتِ ریزش اشکهای دیگری باشد!؟

....

حواسمان باشد، که مبادا سازه هایمان را روی خرابه هایی از آه و ناله بسازیم.

حواسمان باشد به هر قیمتی زندگی نکنیم و زندگی نسازیم.

حواسمان باشد، شروع لحظاتِ نشاط آورمان به قیمتِ فروپاشی کَس و کسانی نباشد.

حواسمان باشد، شادی زندگیمان به قیمتِ باران و اشکِ زندگی دیگری نباشد.

حواسمان باشد چه میکنیم تا گِله نکنیم که چرا اینچنین شد!!

حواسمان باشد...

#دلنوشته

#ثنا_هاشمی_پور

سلام همراهان عزیزِ من، امیدوارم تندرستی و آرامش در لحظه به لحظه زندگیتون جریان داشته باشه و توی این روزای سخت و تلخ امیدتون روشن🌹❤

با نظراتتون دلگرمم میکنید🙏🌹