‌درد هایمان را روی هم سوار می کنیم،غصه هایمان را کنار هم قطار...

زندگی چیزی نبود که فکرش را می کذدیم،زخم است که به روحمان می زند،زجر است که می کشیم،روزهایمان تاریک تر از شب هایمان و شب ها...امان از شب ها...

امید رخت بر بسته از میانمان و ناامیدی برج بلند و محکمی برای خویش ساخته است.

روزهایی که ما از آن ها می گذریم و شب هایی که جانمان کنده می شود تا بگذرند.

پرتو نوری به سان قطره ای کاش بچکد و نورش....کاش نورش کاری کند.روح های ما در حال مردن،جسم هایمان در حال فرسودن!

می شود کسی مرا بغل کند؟

مرهم تمام درد من شود؟

می شود امید بروید ز آسمان

حسرت مدام ما تمام شود؟

در این سرای بی کسی،کاش کسی به در زند...

🍂🍁ساران🍂🍁

آخرین روز آخرین آبان قرن