هیجان زده بود.این حضور هر چند اخمو و بی حوصله، دنیای دخترانه ی او را تکان میداد.

زیر گوشش زمزمه کرد:

-اخمهات رو باز کن بداخلاق‌.

ایلیا سرش را به پشتی صندلی چسباند و گردنش را سوی او کج کرد‌.این نگاه گوشه چشمی و خمار..!

-خیلی خسته ام.

-بس که از خودت کار میکشی‌.

با کمی تاخیر خواننده به گروه نوازنده پیوست و با استقبال گرمی از مردم مواجه شد.سنگینی نگاه ایلیا را روی نیمرخش حس کرد و پرسید:

-چیه؟

ایلیا سرش را کمی جلوتر آورد:

-چی زدی به پوستت؟

اَبروهایش را بالا داد و دست روی گونه اش کشید:

-کرم پودر.چطور؟

دستهایش را به سینه زد و چشم سمت استیج چرخاند و در همان حال با خونسردی گفت:

-دیگه نزن.کک و مک هات بامزه ان.

چشم هایش داشت از تعجب بیرون میزد.ایلیا درباره ی چهره ی او نظر میداد؟

" نکنه داره مسخره میکنه؟ "

اخم کرد:

-کجای کک و مک بامزه ست؟ من ازشون بدم میاد.

گوشه ی لب ایلیا کج شد:

-ولی من خوشم میاد.

خواننده اولین آهنگ را شروع کرده بود و صدای همخوانی جمعیت به شکش انداخت که نکند اشتباه شنیده!

" در پی چشمت شهر به شهر خانه به خانه، شدم روانه"

تند شد:

-منظورت چیه؟

ایلیا با همان چشم های خالی و ترسناک او را نگریست:

-باید منظور خاصی داشته باشم؟ نظرم رو گفتم.

تهدید آمیز گفت:

-آها خدایی نکرده قصد تمسخر که نداشتی؟

" آرام آرام آتش به دلم زدی بنشین که خوش آمدی رویای من"

صدایش بر خلاف چشم ها گرما داشت:

-نه دختر خوب! جدی گفتم.

دچار تپش قلب شد و نفسش لرزید.دستانش را روی ران ها مشت کرد.قلب بی جنبه عادت به این همه نزدیکی و صمیمیت نداشت.دچار شوک شده بود.قرص تپش همراهش بود اما اگر جلوی چشم ایلیا میخورد رسما خودش را لو داده بود.

نفسش تنگ شد و سرفه زد.سرفه هایی کوتاه و بریده بریده.

-خوبی؟

سر تکان داد و به اجبار به قرص هایش پناه برد.

-اگر حالت بده بریم بیرون.

از بطری آبی که خریده بودند کمی نوشید:

-نه نه خوبم الان.

پسرک تخس خوب بلد بود قلب بی دفاعش را دستکاری کند.اما...چشم هایش! وای از چشم های غریبه ی ایلیای جدید!

آهنگ های عاشقانه ای که خواننده میخواند به حال بدش دامن میزد‌.نفس های عمیق کشید.رفته رفته ضربانش آرام تر شد.یک مشت ماهیچه ی دردسر ساز دست از مشت و لگد زدن برداشت...اما هنوز ملتهب بود.چشمش به زوج کناری افتاد.انگشت هاشان را در هم قفل کرده بودند و خواننده را همراهی میکردند.نگاهش از روی دست های آنها به سمت انگشتان کشیده ی ایلیا حرکت کرد.

باورش نمیشد او همان بیتایی باشد که هرگز به احساسش مجال ذره ای خودنمایی نمیداد.همانی که به عشقش مسلط بود.همانی که قلبش را سالها سرکوب کرد و انگار این سرکشی ها نتیجه ی همان سرکوب ها و خفه کردن صدای حسش است.می دانست...می دانست تغییر از همان ویلای نمک آبرود شروع شده.این طغیان علاقه...این شورش...استارتش از همانجا خورده بود.

از این کنسرت آمدن پشیمان شد.ته دلش میدانست عوض کردن حال و هوای ایلیا بهانه است.او می خواست از شرایط روحی نامطلوب ایلیا استفاده کند.می خواست او را به خودش وابسته کند.

خواننده که آنتراک داد ایلیا پرسید:

-برم یه چیز بخرم بخوریم؟ البته من ترجیح میدم واسه شام بریم یه جای درست و حسابی.خودمون رو سیر نکنیم.

سر تکان داد:

-آره موافقم.

بعد از کنسرت به پیشنهاد ایلیا برای شام به دربند رفتند.

روی تخت نشستند و پیشخدمت دو منو برایشان آورد.چشمش از روی غذاهای گران قیمت گذشت و بی اختیار ساده ترینشان را انتخاب کرد:

-جوجه.

-چرا جوجه؟ چیزهای بهترم هست.

شانه بالا انداخت:

-جوجه هم خوبه خب.

-برگ سفارش میدم واسه هر دومون.من جوجه دوست ندارم.

عجب..!

-من قراره جوجه بخورم.

-میدونم نمیشه من برگ بخورم تو جوجه.

لبخند زد.چه عدالت خواه!

آنقدر از شام خوردن در آن هوای مطبوع و در کنار ایلیا لذت برد که آرزو کرد کاش باز هم بتواند همچین لحظاتی را در کنار او تجربه کند.

فکر میکرد بعد از شام ایلیا عزم رفتن کند اما انگار به او هم داشت خوش میگذشت که سرویس چای سفارش داد و دست به پاکت سیگارش برد.

رشته ای از موهایش را از که بافت خارج شده بودند زیر شال سورمه ای پنهان کرد:

-ممنون که امشب همراهم اومدی.خیلی بهم خوش گذشت.

خاکستر سیگارش را در زیرسیگاری تکاند و با نگاهی کاوشگر و براق گفت:

-من که اینطور فکر نمیکنم!

-چی؟!

-وقتی با یه جمله ی معمولی و بی منظورم اونقدر بهم میریزی و فکرت مشغول میشه چرا با دروغ من رو میبری کنسرت؟

دندان ها را طوری در لبش فرو برد که طعم خون در دهانش پیچید.

ایلیا با لبخند سیگار را خاموش کرد:

-حواست نبود بلیط رو به اسم خواهرت و شوهرش بگیری!

دلش میخواست محکم به سرش بکوبد.وای وای وای! عجب سوتی فجیعی! چطور همچین گافی داده بود؟

" خاک تو سر خنگت یعنی خاک"

از خجالت بغض کرد.نفس نصفه نیمه ای کشید و سرش را چرخاند.محوطه ی سرسبز و گلدان های یاس از نظر گذراند.

چای را آوردند و او هنوز سکوتش را نشکسته بود.ایلیا استکان های کمر باریک و نقش دار را پر کرد و نبات درونش انداخت.

-چرا ساکت شدی؟

آهش در گلو شکست و نوک انگشتانش را لبه ی فنجان کشید:

-من...فقط می خواستم‌..یه کم روحیه ت عوض شه.می خواستم خوشحال باشی همین.

ایلیا به سمتش خم شد.تخت کم عرض بود.فاصله شان خیلی کم شد.نفس های ایلیا پوستش را گرم کرد.

-میدونم.فکر نمیکردم اما شب خوبی بود.خوش گذشت.حتی بدم نمیاد باز هم تکرار شه...اما نه با دروغ!

گوشه ی لبش را خاراند:

-حق با توئه ببخشید.در هر صورت نیت بدی نداشتم.

ایلیا فنجان را سمت لبش برد:

-معذرت خواهی نکن گفتم که بهم خوش گذشت.حالا واسه جبران دفعه بعدی من تو رو مهمون میکنم.البته سلیقه من فرق میکنه.میونه م با کنسرت و سینما جور نیست.از یه گوشه نشستن بدم میاد.

و خیره شد در چشم هایش و با طمانینه پرسید:

-پایه هستی؟

لبخند زد‌.آینده ای با این پسر داشت؟!

-هستم.