هیچ کدام تا صبح خواب به چشمانمان نیامد.کار هاله و بهنام شده بود تعریف از کیوان.کار من شده بود یاد حرکات و چشمان کیوان.کارم شده بود یادآوری یک جمله ای که به کل تمام مغزم را گرفته بود.کیوان عاشقم شده بود.کیوانی که توی کل دوست و آشنا حرفش بود.حرف از موفقیتش،انتخاب هایش،آینده اش و حتی کسی که انتخاب می کند.و او حالا من را انتخاب کرده بود.

نزدیک 8 صبح با دیدن چشمان به خواب رفته هاله و بهنام بلند شدم.خوابی وجود نداشت.آبی به سر و صورتم پاشیدم و برای دویدن مانتو و شلوار ورزشی ام را تن کردم.انگار همه از بی خوابیِ تا صبح قرار نبود زود بیدار شوند.خانه ساکت ساکت بود.مهربان که تازه وارد خانه می شد با دیدنم صبح بخیری گفت و خواست بمانم تا صبحانه را آمده کند که تشکری کردم و سمت در رفتم.هنوز قدمی ازش دور نشده بودم که صدایم زد.از زیر دستش و نان هایی که گرفته بود جعبه ی کارتنی قهوه ای سمتم گرفت:

-این دم در بود.کنار حاشیه جدول گلا،اسم تو هم روش بود.

کارتن را دستم داد و به آشپزخانه رفت.هاله با خمیازه ای از بالای پله ها سمتم پا تند کرد.کنارم که ایستاد چشمانش را درشت کرد:

-از طرف کیوانه؟

شانه ای بالا انداختم.کارتن را گشودم.تویش جعبه ی کوچک مربعی شکل قهوه ای رنگ با خط های خردلی بود.ربانی هم به رنگ خود جعبه رویش بود.تحمل نداشتم صبر کنم.ربان را کشیدم و جعبه را باز کردم.از چیزی که می دیدم دهانم باز ماند.پلک نمی زدم.گردنبند سنگ کهربا...

هاله گردند بند را برداشت و آویزانش کرد:

-می دونی این یعنی چی رز؟

می دانستم ولی نمی خواستم بگویم.شاید هم اشتباه فکر می کردیم.

-یعنی رنگ چشمات رو دوست داره رز.رنگی که تو ازشون فرار می کنی.

گردنبند را ازش قاپیدم و خواستم توی جعبه بگذارم که کارت تویش توجهم را جلب کرد.با دیدن اسم توی کارت هر دو لب زدیم:

-هامون؟

هامونی که نمی شناختم این وسط می خواست چه کار کند؟بازی بود؟چه بود.جعبه را همراه چیزهایی که تویش بود در بغل هاله انداختم که مهربان باز پیدایش شد:

-راستی رز،فکر کنم آقا کیوان خواستگار دیشبت جلوی در دیدم.شک دارم خودش باشه آخه انگار تو ماشین خواب بود.

این یکی را کجای دلم می گذاشتم.هاله دستانش را جلوی دهانش گرفت تا مبدا صدایش بالا رود:

-وایی رز...لعنتی کیوان حسابی خاطرتو می خواد.

دستی برایش تکان دادم و از خانه خارج شدم.بازی اش گرفته بود.آری،مگر می شد؟مگر حکایت قصه ی فیلم و رمان بود.تا رسیدن به در خروجی به خودم می گفتم نه مهربان اشتباه دیده.کیوان،همان پسر مغرور و متکبر،تا صبح بنشیند توی ماشین آن هم رو به روی خانه ی ما؟اصلا باورش توی مغزم نمی رفت.

خواستم بی توجه به ماشین ها رو به رو و کنار خانه بروم و بدوم اما گردن کج کردم.نمی دانستم ماشین کیوان چسیت.زل زدم به ماشینی که درست رو به روی خانه و آن طرف کوچه بود.باورم نمی شد،امکان نداشت،نقشه ای در کار بود؟جلوتر رفتم.خودش بود،خودِ خود کیوان.تا رسیدم انگار از خواب پرید.چشمانش را گشود و از ماشین پیاده شد.اطراف را با تعجب نگاه کرد و تا من را دید بهت زده خیره ام شد.انگار برای لحظه ای یادش رفته بود که دم خانه ی عمو کشیک داده.دستی به پیشانی زد و موهایش را کمی مرتب کرد.حرف نزدم تا خودش بگوید.دستی به کمرش زد و دستی را روی چانه اش کشید:

-من..خب...مدام فکر تو توی ذهنم می چرخه.

دست به سینه یک قدمی اش ایستادم:

-می خوای با این کارات باورت کنم؟من دو تا گوش روی سرمه و خودم خبر ندارم؟

-فکر نمی کردم خوابم ببره.

مِن و من کرد و تکیه داد به در ماشین:

-می خواستم زنگ بزنم،حرف بزنم...

نفسی عمیق کشید.انگار خودش هم نمی دانست چه بگوید و اصلا حرف بزند یا نه:

-می خواستم صدات رو بشنوم.

دستانم شل شد تا بیافتد،تعجبم را پنهان کردم و دستانم را محکم گرفت.

-کیوان...

-قشنگه،گفتن اسمم با صدات یه چیز دیگه ست رز،باور کن.

دلبری می کرد،می خواست باورش کنم که دوستم دارد،نگاهش می خواست عاشقانه باشد اما من تا به آن روز عاشق واقعی ندیده بودم و راست و دروغش را نمی فهمیدم.می ترسیدم حقه ای توی دستش باشد و حتی می ترسیدم نکند همه ی این ها بازی باشد تا دستم بیاندازد.

آمدم برگردم و به دویدنی که از خیرش گذشته بودم برسم که یهو مچم را آرام گرفت و سمت خودش کشاند.نگاهی به دستش کردم و اخم هایم در هم رفت:

-چی کار می کنی؟

با دیدن لبخند گوشه ی لبش می خواستم داد بزنم بس کند:

-بریم صبحانه بخوریم؟

دست آزادش را توی جیبش هل داد و قدم بینمان را از بین برد:

-باش باورم نکن اما بذار حال من با دیدنت خوب بشه.

وقتی دید حرفی نمی زنم من را سمت در کمک راننده کشید و روی صندلی نشاند.انگار اختیارم دست خودم نبود.می خواستم ببینم باز چه حیله ای به کار می برد.برایم شد شبیه به بازی اما نیازی نبود نگران شوم که فریب این ها را می خورم.به عشق و عاشقی باور نداشتم و به همین خاطر مطمئن بودم که جوابم باز هم منفی است.تا ماشین را روشن کرد نگاهم افتاد به شلوار و مانتو ورزشی توی تنم.اخم هایم عمیق شد.

-خاموش کن،با این وضع که نمیشه بریم کافه یا رستوران.

با صدای آرامی خندید و قفل مرکزی را زد:

-دیگه دیره رز.

وقتی دید با حرص نگاهش می کنم صدای خنده اش بیشتر شد.داشتم با میل او راه می رفتم و اعترض هم نمی کردم.از خودم بدم آمد که داشت خوشم می آمد.تمام کارهایش همانی بود که توی دلم می گفتم و می خواستم ببینم.

******

باید با خودم صادق می بودم.کیوان شبیه به یک جادوگر بود.کارهایی می کرد که به نظر بیاید و می آمد.هنوز برای جواب بله به او و اصرار هایش شک داشتم و می دانستم نه می گویم اما باز می رفتم.

رو به روی عمو نشسته بودم و قسمتی از دلم می خواست زودتر عمو حرفش را بزند و بروم و سوار ماشین کیوان شوم.روز قبل بعد از صبحانه پیشنهاد کار توی شرکتش را مطرح کرد.قرار نبود فعلا قبول کنم و گفته بود بروم و شرکت و محل کاری که برایم در نظر گرفته بود ببینم.می خواست مدام کنارش باشم و این که چرا،نمی فهمیدم.عمو خودکار توی دستش را روی برگه گذاشت.دستانش را بهم قفل کرد و بعد نفسی گفت:

-می خوای کار رو قبول کنی؟

-فعلا نه،قراره کار و شرکت رو نشونم بده.

-از قرار معلوم خیلی مشتاقه که الان دم در منتظره تا خودش برسونتت.

بی دلیل لبخند به لبم آمد.از این کار کیوان هم خوشم می آمد هم نه.دلم همراه نبود و بود:

-پس فعلا داری بهش فکر می کنی.جواب ردی که دادی کامل نیست درسته؟

سرم را پایین انداختم.مثلا شرم سراغم آمد.بابا اگر جلویم نشسته بود این خبرها نبود اما حالا عمو جلویم قرار داشت و رویم نمی شد توی چشم هایش نگاه کنم و نشان دهم دارم خواستگاری که پافشاری می کند امتحان می کنم.

-کیوان روز بعد خواستگاری باهام تماس گرفت.

سر بلند کردم و این بار ماندم چه می گوید که چشمانم از تعحب گشاد شود:

-گفت یه عهد محضری می ده و امضا می کنه که به ارثیه ات دستی نمی زنه.

نمی دانم چرا،از این حرف کیوان خوشم آمد.پس دنبال پول نبود.یعنی جدا عاشقم بود.باید روی خودم بیشتر کار می کردم تا بیشتر خوشم نیاید.عمو لبخند کم جانی زد و راهی ام کرد.بین راه کیوان سکوت اختیار کرد.موزیک صدایش کم بود.نه اخم داشت و نه لبخند.نگاهش باز شبیه به بی تفاوت ها بود و دوست نداشتم.

شرکت یک ساختمان 3 طبقه بود که دفتر اصلی طبقه 3 بود و بقیه طبقات کارمندان و اتاق فکر بود.حتی اتاق بزرگی هم برای کنفراس و مجالس مهمشان هم داشتند.با چیزی که فکر می کردم فرق داشت.شرکتی که بیشتر توی کار بازسازی و نوسازی خانه ها سرکار داشت شیک تر از فکرم بود.هر اتاقثی رنگ خاص خودش را داشت.اتاق کیوان سفید و مشکی بود.هنوز روی مبل ننشسته بودم که پسری هم سن و سال کیوان وارد اتاق شد تا من را دید نگاهش رنگ تعجب گرفت:

-آخ ببخشید،نمی دونستم مهمان دارید.

کیوان پشت میزش ایستاده بود.دستش را سمتم گرفت و معرفی ام کرد:

-رز...

سپس به من نگاه کرد:

-اشکان دوستم.

اشکان خودش را کامل توی اتاق انداخت و با خنده سمت کیوان رفت:

-دوست؟همین؟

به شانه ی کیوان زد و گفت:

-برداریم،رفیق...گرمابه و گلستان.

خیره اش بودم،توی گذشته می چرخیدم.تا نگاهم را دید گفت:

-درسته،دوست رامین هم هستم.

برای لحظه ای هر 3 نفر سکوت کردیم.سکوت را کیوان شکست.آلبوم طرح هایم را سمت اشکان گرفت و گفت:

-یه نگاه بندازد.

اشکان با دقت شروع کرد به ورق زدن.چیزی از حالت نگاهش نمی فهمیدم اما مطمئن بودم کارم نسبت به هم سن و سالانم خوب و می شد گفت عالی است.آلبوم که تمام شد کیوان فلش را وصل کرد و اشکان سر بلند کرد:

-باید بگم عالیه،کیوان تعریف شما رو کرده بود اما فکر می کردم پای...می دونید که همسایگی و...

ریز خندید:

-خاطرخواهی این ها رو گفته اما الان میبینم نه،خودم اصرار می کنم روی کار توی اینجا فکر کنید.

هنوز نمی فهمیدم کارم چه ربطی به شرکت ساختمانی آن ها دارد.کیوان صورت جدی به خود گرفت.توی کار انگار می شد همانی که مدت ها ازش دیده بودم:

-چند وقتی هست که بخش طراحی و معماری داخلی رو هم اضافه کردیم.این شد که میگم به کار تو ربط پیدا می کنه.

گوشی روی میزش که زنگ خورد در حالی که جواب می داد اشکان گفت:

-خب از قرار معلوم جلسه ی کیوان شروع شده.منشی هم که وقت نداره خودم بخش طراحی دکور رو نشونتون می دم.

کیوان با حالت خاصی نگاهش کرد که اشکان خنده اش بیشتر شد.با ورود منشی و سپس مهمان کیوان، کیوان دیگر حرفی نزد و همراه اشکان رفتم.جالب بود بخش دکور و طراحی درست منتهی می شد به آخر راهرویی که اتاق کیوان درش واقع بود.یعنی همیشه من را می دید،درست کنارش.با خودم می گفتم میبینم و باز می گویم نه نمی خواهم.اما نه،همه چیز عالی بود،کارکنان،طراحی،پلان ها،ماکت تزیینی وای خدا دلم می خواست همان موقع بگویم می آیم.بخش طراحی عالی بود،تقریبا همانی بود که می خواستم.وارد راهرو که شدیم تا به اتاق کیوان برگردیم اشکان قدم هایش را کند کرد.رو کرد سمتم و با صدای آهسته ای گفتم:

-به چشم کسی که کیوان ازت خواستگاری کرده نگاه نمی کنم.طرحات واقعا عالی هستند و راستش دوست دارم اینجا کاری کنی...

-ولی یه ولی آخر حرفتون هست درسته؟

وقتی ساکت ماند ادامه داد:

-موافق من و...

با سر فکرم را تایید کرد:

-موافق ازدواج شما نیستم.

***

بله بعد از یک وقفه کوتاه...

عید همگی مبارک باشه.امیدوارم این روزای بد زودتر بگذره...

نظر یادتون نره.