سری به نشانه ی خداحافظی تکان داد و رفت.یعنی دیگر نپرسم چرا.پا تند کردم تا به اتاق کیوان بروم و بگویم چرا می خواهی توی شرکتت باشم حتی اگر جوابم باز منفی است اما لحظه ای آخر پشیمان شدم.کسی که سال ها دور بود و دوری را ترجیح می داد چه شده مدام می خواست کنارش باشم؟

با وجود اصرارهای کیوان خودم به خانه برگشتم.باید فکر می کردم.دیگر تحملم داشت تمام می شد.نمی خواستم فکر کنم،لحظه ای که به فکر و ذهنم غلبه می کردم تا کیوان توی سرم نباشد کیوان با حرکتی محکم انگار توی سرم می زد که نه فکر کن،باز هم فکر کن.مگر دل آدمیزاد چقدر وزن و تحمل دارد؟آن هم دختری که عاشقی را تجربه نکرده بود.

وسط تمام این نه و آره ها هامون از ناکجا آباد و ناشناس خودش یک معمای حل نشدنی بود.گاهی می گفتم کار کیوان است تا خودش را آنقدر بالا ببرد تا بگوید رقیبی هم دارد.اما گاهی می گفتم نه کار کیوان نیست.همین مرموز بودن باعث می شد بیشتر به هامون که نمی شناختم فکر کنم و این برای کیوان بد بود.وقتی برای بار سوم جعبه ی مرموز به دستم آمد دیگر شروع کردم تجسم کسی به نام هامون.

کسی توی خانه نبود و مهربان هم مشغول درست کردن کیک بود.برشی از کیک آماده مقابلم گذاشت.تکه ای خوردم و صدای زنگ در بلند شد.مهربان که در حال ریختن چای بود نگاه کردم و گفتم:

-باز می کنم.

باشه ای گفت و سمت آیفون رفتم.با دیدن پیک شال را سرم کردم و دم در رفتم.تا گفتم رز یادگار خودم هستم جعبه ی مقوایی را دستم داد.خواست برود که صدایش زدم.برگشت و پرسیدم:

-کار کیه؟کی اینا رو می فرسته؟

لحظه ای مکث کرد و سپس جواب داد:

-اطلاعی ندارم اما دیدم یه پسر جوونی کلاه سرش بود و این رو تحویل مدیر داد تا بیاریم.

دیگر حرفی نزدم .بیشتر می پرسیدم مشکوک می شد.توی حیاط زیر درخت نشستم و جعبه مقوایی را گشودم.تویش جعبه ی کاربنی رنگ با ربان آبی روشن بود.درونش جعبه موزیکال کوچک با حک ضربان قلب رویش.دیدن ضربان قلب حک شده حس عجیبی داشت.همین که نمی فهمیدم و نمی دانستم کیست،چیست،کجاست حس های مختلفی بهم می داد.گاهی بدم می آمد و گاهی هم خوشم می آمد،این که کسی جایی دوستم داشت یک جورهایی عجیب غریب بود که هم می فهمیدم هم نه.جعبه را کوک کردم و صدا پخش شد.

توی حال و هوای خودم بودم که صدای زنگ گوشی بلند شد.پیامی از طرف کیوان بود.چند روز می شد که نرفتم دیدنش و نمی خواستم ببینمش.هنوز برایم گنگ بود.پیام را باز کردم و خواندم((دیگه دیدنتم ازم دریغ می کنی؟))وقتی دید پیام خواندن برایش رفته هیچ نگفت.به جایش صدای زنگ خانه آمد.از جایم بلند شدم و تا به آیفون برسم مهربان در را گشوده بود.سمت برگشت و گفت:

-هاله و بهنام...کیوانم هست.

نگاهی به سر و ضعم کردم،بد نبود،خوب هم نبود.اهمیتی ندادم و همان جا ایستادم.هاله و بهنام تا من را دیدن سر شوخی و خنده شان باز شد.کیوان هم پشت سرشان.نمی دانم کی صمیمی شدند که با هم رسیده بودند.سلامی گفتم و تا جواب دادم هاله هلم داد سمت اتاق و بهنام بلند گفت:

-کیوان زنگ زد و گفت بریم سراغت که می خواد سوپرایزت کنه.

بلند خندید.نمی دیدمش و فقط صدایش بود:

-اثرات چند روز ندیدنته ها...

غش غش خندید.هاله هم دست کمی از او نداشت.تا پا به اتاق گذاشتم با هیجان گفت:

-دلش تنگه،یکم باش راه بیا.

مانتویی که سمتم گرفته بود برداشتم:

-چیه؟جواب بله بدم؟

-نه،یکم ببینش.

نچی کردم و در حالی که نمی فهمیدم چرا لباس بیرون تن می کنم گفتم:

-اصلا چرا دارم می پوشم؟چی شده ها؟

سمت آینه کشاندم،روی صندلی میز آرایش نشستم و گفت:

-می خواد ببرت یه جایی.

از آینه نگاهش کردم:

-شما هم دعوتید حتما نه؟

با خنده از اتاق بیرون رفت و تنهایم گذاشت.بی خیال آرایش شدم،موهای صاف نکرده ام را بالای سرم بستم و شال را سرم کردم.می رفتم و سوپرایزش را می دیدم و تمام.مساله ی مهمی که نبود.مگر با یک اتفاق این چنینی قلب ریتمش عوض می شد که بخواهم بله بدهم؟

سوار ماشین کیوان شدم،هاله و بهنام همراه اشکان رفتند.بین راه کیوان باز هم بیشتر سکوت کرد.همان اولین بار تا پرسیدم کجا جوابی نداد و اکتفا کرد به یک جواب:

-خودت ببینی بهتره.

بهتر هم شد.باورم نمی شد،یادش بود.بعد مدت ها اشک شوق سراغم آمد.انگار بابا و مامان بودند.رو به رویم باغ گیلاس بود و شور شعفی که فقط بابا دلش می خواست توی نگاه و لبخندم ببیند چون دختر بابا بودم.

باورم نمی شد که کیوان یادش باشد.اما یادش بود.یادش بود عاشق باغ گیلاس هستم،این که تمام سال منتظر تابستان و گیلاس های خوش آب رنگش می ماندم.این که بابا همیشه من را می برد باغ گیلاس.دیدن گیلاس های آویزان شده از شاخه ها داستان دیگری داشت.

با شوق و ذوق از لای درختان می رفتم و می آمدم.کیوان دستانش را توی جیبش گذاشته بود و با لبخند گوشه ی لب نگاهم می کرد و همراهم می آمد.انگار او هم از خنده ام خوشش آمده بود.لعنت به قلبی که کم کم دیگر دست خودم نمی خواست باشد.دور باغ و درختان می چرخیدم.وقتی فهمیدم اجازه هست از گیلاس ها بچینم چیدم و صدای مامان توی گوشم پیچید((نشسته؟دل درد گرفتی نق نزنی بریم دکترها))بابا می خندید((این دختر انقدر نشسته خورده که دلش واکسینه شده))

با این که هوای تابستان گرم بود اما سایه اش قابل تحمل بود.زیر درختی ایستادم.کیوان مقابم آمد و گفتم:

-ممنون.

-فکرش رو نمی کردی نه؟

ساقه ی گیلاس توی دستم را انداختم،دستانم را پشت سرم کمرم گذاشتم و تکیه دادم به درخت:

-نه...

-همینشم خوبه.

بیشتر نزدیکم شد و تکیه ام را تا می شد به درخت دادم.ساکت شدم.کیوان هم ساکت شد.نگاهش رفت پی لبم اما نگاهش را بالا تر آورد و خیره شد به چشم هایم.نزدیک تر آمد و گوشه ی چشمانم را بوسید:

-رنگ چشمات رو پشت لنز قایم نکن رز.

دستانش را توی جیبش گذاشت.نفهمیدم چه شد و همین ساکتم کرد.مثل ندیده ها.ندید هم بودم.باز هم لبخند قشنگی زد:

-هنوزم نمی خوای باورم کنی رز؟

نمی خواستم باورش کنم.همان بهتر که فکر می کردم خواب است.با خودم می گفتم می ترسم بگویم باور می کنم و ورق برگردد.من که شانس نداشتم.می ترسیدم کیوان مهربان و عاشق را هم از دست بدهم.

-پس حداقل کار توی شرکت رو قبول کن رز.اجازه بده حدقل ببینمت.

آب دهانم را قورت دادم.شیرینی گیلاس توی دهانم پیچید:

-فردا صبح شروع کنم خوبه؟

با سر آره را گفت.سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:

-دلم می خواد ببوسمت رز.لعنت به قانونایی که باید رعایت کنم.

مساله ی مهمی بود.ریتم قلبم داشت یک شبه با یک اتفاق تغییر می کرد و این وحشتناک بود.وحشتی که کم کم داشت دوست داشتنی می شد.

***

پایان فصل سوم...

نمی دونم بازهم پست بگذارم یا این ایام عید نیستید؟