ارسلان هنوز هم مشکوک نگاه میکرد. آینه لبخند کوجکی به زحمت روی لب نشاند:

_ باور کن همین بود قضیه. آیدا جان تو یه چیزی بگو لطفا!

آیدا ترسیده از چشم های منتظر و قرمز ارسلان تنها سری تکان داد. همین که خواست سمت اتاقش برود ، آزیتا نگه اش داشت:

_ چیکار کردی تو؟

آیدا از ترس لب هایش لرزید. با نگاهش از آینه التماس کرد حرفی بزند. آینه دلش نیامد و کلافه گفت:

_ ولش کن آزی! چیزی نشده که!

پلکی زد و سعی کرد ارامش خودش را حفظ کند. آرزو قانع نشد اما به ناچار گفت:

_ بعدا خدمتت میرسم!

آیدا سریع سمت اتاقش رفت و در را کوبید. آزیتا دستی میان موهای پسرانه اش کشید و عصبی لب جوید:

_ تو آیدا رو پر رو کردی آینه!

ارسلان خشمگین سمت آرزو برگشت:

_ آزیتا تو دیگه شروعش نکن!

دستی میان هوا تکان داد:

_ ولم کن توام. راست میگم! از بس هرچی آیدا خانوم خواست ایشون چشم گفت تا اخرش، دُم در اورد واسه من !

آینه متعجب نگاهش را میان ارسلان و آزیتا چرخاند و ناباور گفت:

_ با منی؟

آزیتا نیشخندی زد:

_ بله که با توام! همش تقصیره تو آینه!

ارسلان سمت آرزو رفت و شانه اش را گرفت و کمی فشرد تا ارامش کند:

_ آزی بس کن! چی داری میگی تو؟! کم اذیتش کن خدارو خوشش نمیاد .

آینه دستی به صورتش کشید. به اندازه کافی از همه چیز و همه کس بیزار بود و توانش را نداشت. آزیتا اما بد وقتی را گیر اورده بود.

قدمی سمت ارزو برداشت. خواهرش بود و برایش از جان مایه گذاشته بود. هیچ وقت حس نکرد فقط از پدر، خواهر محسوب میشوند و مادرشان یکی نیست اما آزیتا هیج وقت این موضوع را یاد نمیگرفت.

دست ارسلان را از روی شانه آزیتا پایین کشید. چشمانش قرمز تر شد و سردردش هم بیشتر...

_ اره حق با تو بود آزیتا. این منم که ادما رو پر رو میکنم و همش چشم میگم. تو نمونه یکی از اون ادمایی که اگه پشتت نبودم و بهت بال و پر نمیدادم دیگه امروز رو به روم نمی ایستادی و هر جی دلت میخواست بارم نمیکردی! عوض تشکر کردنه! میدونم.... دو تا خواهرا خوب بلدین قدر دان باشید!

آزیتا نگاهش به ثانیه نکشید پایین افتاد. ارسلان " گند زدی" ارامی گفت و آینه سمت آشپزخانه رفت. پچ پچ شان را بیخیال شد و کتری را روی گاز گذاشت اما فراموش کرد شعله را روشن کند‌ . کمی بعد ارسلان هم امد. نگاهش به آینه ی ایستاده و مستاصل گوشه اشپزخانه افتاد. دلش سوخت . او خوب میدانست آینه همیشه پشت خواهر هایش بوده و هنوز هم هست. سابقه نداشت بعد دعوا با آیدا در را ببندد یا اینطور بهم بریزد. هیج کدام از حرف های آینه را باور نکرد اما میدانست اصرار به واقعیت ، وضعیت را بدتر میکرد. آینه تا خودش نمیخواست دهان باز نمیکرد.

سمت گاز رفت و زیر کتری را روشن کرد. کتری اما خالی بود‌. جشم بست تا آزیتا را لعنت نکند. کتری را از اب پر کرد و روی گازگذاشت.

سمت آینه رفت. نمیدانست جه کاری را باید انجام میداد تا آرام اش کند. دست به کمر ایستاد و توی صورتش خم شد:

_ آینه جان... به دل...

صدای دلخورش وسط کلام ارسلان پیچید:

_ بسه تو رو خدا ارسلان! به جه دردی میخوره تو دلش چیزی هست یا نه وقتی زبونش اینقد تنده!

ارسلان دستی میان تار های سفید و مشکی اش برد. شرمزده گفت:

_ میدونم قربونت برم. من معذرت میخوام ازت. ببخشید اگه...

_ ارسلان، من که کشته مرده ی ببخشید گفتن بقیه نیستم. فقط دیگه نمیتونم. خسته ام. از همه چیز. بابا منم ادمم. یه ظرفیتی دارم. بخدا یادم نمیاد یه روز خوب بعدِ بابا نادر! ولی همش میگم اشکالی نداره چشم دخترا دنباله توا، خداقل تو رو پا باش!

ارسلان نمیدانست جه بگوید. حرف های آینه دست بود و تنها او سرش پایین بود به خاطر حرف های زنش!

لبش را گزید و کمی در جایش پا به پا شد:

_ ببخشید. نمیخواستم دق و دلی خواهرامو سر تو در بیارم.

ارسلان قدمی عقب رفت و به سختی لبی جنباند:

_ من شرمنده ام که نمیتونم جلو زبون تند و تیزش رو بگیرم.

آینه دوست نداشت ارسلان را اذیت کند. مرد خوبی بود و دوستش داشت. توی همه ی این روزها دلش به امنیت ارسلان و بودن هایش گرم بود.

لبخند زورکی زد و سمت ظرف چکان رفت و همزمان گفت:

_ عشقِ دیگه! دست و پای ادما رو می بنده!

کمی چای داخل قوری ریخت و به کابینت تکیه داد و نگاهش را به کتری دوخت تا ببیند کی اب جوش می اید.

ارسلان میدانست موقعیت خوبی نیست اما باید می گفت برای چه این وقت صبح سراغ آینه امده.

_ آینه جان؟

آینه نگاهش را به چشمان غمگین ارسلان داد:

_ بله؟

_ میدونم تو شرایط خوبی نیستی ولی باید بگم. چک خونه و ماشین رو هم گذاشتم، یک سوم بدهی صاف شده. مونده دو سوم اخرش!

آینه تکیه اش را از کابینت برداشت. مردمک چشمانش لرزید و استرس گرفت:

_ چقدرش مونده ؟

دستی به ریش اش کشید و سرش را پایین انداخت:

_ نزدیک نه میلیارد!

آینه پلک روی هم فشرد و " وای" بی جانی گفت. دیگر نه چیزی داشتند بفروشد نه پولی مانده بود.

سمت ارسلان رفت. صدایش از شدت ناراحتی لرزید:

_ با این حساب بابا نادر رو نمیتونیم بیاریم بیرون! اره؟

ارسلان حتی به حوابی که میخواست بدهد اطمینان نداشت اما گفت:

_ جورش میکنیم آینه جان!

اولین قطره ی اشکش جکید. نمیخواست اما سُر خوردن اشک خیلی ناخواسته بود.

_ چجوری ارسلان؟

دستی به صورتش کشید. عصبی شد:

_ بخدا که جور نمیشه!

ارسلان از شانه های لرزان اینه گرفت و سمت خودش کشید. در نیم سانتی صورتش نگه اش داشت:

_ میشه عزیزم. میشه! نمیذاریم‌بابا نادر زیاد اون تو بمونه!

من مغازه رو دادم بنگاه... قیمت خوبی روش گذاشتن اگه...

به شدت دست ارسلان را عقب زد و وحشت زده گفت:

_ اصلا حرفشم نزن ارسلان. امکان نداره بذارم بفروشی!

_ من و تو نداریم. هر چی هست فدای یه تار موی بابا نادر! واسه بقیه بدهی خدا بزرگه جورش میکنیم!

اما واقعیت این بود که نه تنها مغازه پول زیادی بابتش نمیدادند بلکه تنها منبع پول در اوردن ارسلان هم به باد میرفت و آینه این را نمیخواست و حتما اجازه این‌کار را هم به هیچ وجه به ارسلان نمیداد.

💚☘