‌حوله سفید را دور کمرش بست و بیرون آمد. با دیدنش، نفس کلافه ای کشید. با خونسردی روی تخت نشسته بود و مشغول پوشیدن لباس هایش بود.

درِ حمام را با صدا بست و توپید:

_ چه غلطی میکنی؟ بافتنی می بافی اینقد لِفتش میدی؟

چشمان آبی اش راروی حوله دور کمر او سُر داد و بلند شد و دکمه شلوار جینش را بست.

پروانه: عجله داشتی زودتر تموم میکردی خب؟!

نگاه ازش گرفت و جلوی آینه دستی به سر کچلش کشید.

دست پروانه دور کمرش احاطه شد. نگاهش به مچ دست ظریفش انداخت و طرح کبودی دورش. از آینه به چشمانش نگاه کرد. لامصب سگ داشت و پاچه اش را از همان روز اول گرفته بود.

_ بکش کنار پروانه!

ماهرانه تابی به موهایش داد:

پروانه: فردا بیام؟

اخم کرد. حلقه دستانش را باز کرد و رو بهش چرخید:

_خودم زنگ میزنم!

اخم تصنعی بین ابروی تاتو اش انداخت:

_پروانه:امروزم خودم زنگ زدم اومدم! دروغ نگو بهم عادل!

به چانه اش چنگ انداخت و چشم تنگ کرد:

_ ببین خوشگله، پولت رو از رو پاتختی بردار و بزن به چاک تا اعصابم بیشتر از این ...

پروانه فهمید اخر جمله عادل به چه چیزی کشیده می شود. لبخند یک وری زد و میان حرفش پرید:

_ زشته یه آقای دکتر اینجوری حرف بزنه!

دستش را در هوا تکان داد و رو ازش گرفت. گره حوله را باز کرد و شلوار پارچه ای سیاه و براقش را پا کرد و کمربندش را جا انداخت. پروانه پول را از روی پاتختی برداشت و کفش های ده سانتی اش را به بغل زد و بیرون رفت.

‌‌****

همیشه یک اتفاق هایی در زندگی می افتد که آدم نه راه پس دارد و نه پیش! فقط باید از دور بنگرد به ادامه ی ماجرا که شاید معجزه ای رخ بدهد.

بی هدف، کیفِ بزرگِ مشکی اش را با خود به این طرف و آن طرف می کشد. برای زندگی بی هدف اش باید فاتحه بخواند. لبش جنبید و فوتی کرد. از امروز فاتحه زندگی اش را اگر نمی خواند، پدرش اینکار را حتما می کرد!

سوار تاکسی زرد رنگی شد. بوی عرقِ تندی، گیرنده های بینی اش را فعال کرد. روی پیشانی اش چین افتاد و شیشه را پایین داد و هوا را بلعید. راننده آینه را روی صورتش تنظیم کرد:

_ یادم میره بو گیر بگیرم، شرمنده!

رو بر گرداند. مردِ بیچاره را شماتت نمی کرد، خودش هم‌گاهی خودش را فراموش می‌کرد، بو گیر که جای خود!

_ همین پیش پای شما یه آقایی رو رسوندم، فک کنم رایحه ی اون بوده!

با ابرویی بالا پریده، به راننده خیره شد:

_ رایحه؟؟

مرد با صورتی بر افروخته از خجالت سری تکان داد. نگاه گرفت و دستش را از پنجره بیرون فرستاد. لبخند کوچکی بابت کلمه ی " رایحه" روی لبش جا خوش کرد. چشمانش را بست، شهر بعد از چند سال برایش هیچ جذابیتی نداشت مگر غیرِ این بود که آرزو هایش را همین‌حوالی دفن کرده و گریخته بود!

پیاده شد و رو به روی درِ بزرگ که حاشیه هایی طلایی و فرم‌سلطنتی داشت، ایستاد. زبان روی لب کشید و زنگ در را فشرد.

صدای متعجب و ذوق زده مهلقا تمامِ کوچه و ساکنینش را از آمدنش خبر دار کرد:

_ آذین تویی دختر؟؟ چه بی خبر قربانِ جانت!

صدایش دور و کمی اوج گرفت:

_ فریبا خانوم، نورِ چشم برگشته!

پوزخندی زد، او حتی، چراغِ دستشویی خانه نبود چه برسد نورِ چشمِ فریبا!

_ مهلقا جان، درو باز نمی کنی عزیزِ من؟

"وای خاک به سرم" همزمان شد با باز شدن در!

قدم جلو گذاشتن همزمان شد با هجوم خاطراتی که هم شیرین بودند و هم تلخ. درخت های آلبالو شکوفه داده بودند. ماشینی در محوطه بزرگ ندید و نفسش را به راحتی بیرون فرستاد. آمادگی روبه رو شدن با پدرش را نداشت.

با صدای قدم های پر شتاب‌روی سنگ ریزه ها، چشم بالا انداخت و مهلقا را دید که مثل عقاب داشت سمتش پرواز می کرد. لبخند دندان نمایی زد. دلش برای بوی تنش که همیشه خدا میخکی ست، به شدت تنگ شده بود.

به قدم هایش سرعت داد. مهلقا ولوم صدایش را بالا برد:

_ ای جانم به قربانت آذین خانوم!

بلند خندید و جمله مهلقا را ادامه داد :

_ ولی حالا چرا؟!

مهلقا در یک قدمی اش ایستاد و نخودی خندید. نگاهش به فریبا و چشم تنگ شده اش افتاد. در ثانیه ای خودش را بغلِ مهلقا حس کرد و نگاهش ماتِ فریبا ماند که از همانجا داد زد:

_ نامدار کجاست آذین؟

گونه تپلِ مهلقا را بوسید و ازش فاصله گرفت:

_ چه بی خبر قربانت بشم؟ یه خبری میدادی گاوی گوسفندی خروس سیاهی چیزی قربونی میکردیم بعد این همه سال برگشتی اینجوری خوبیت نداره که؟

مچِ مهلقا را گرفت و با خودش هم قدم کرد:

_ نشد خبر بدم مهلقا !

فریبا پله ها را پایین آمد:

_ بیا بغلم دختر گلم!

مهلقا روی گونه اش زد:

_ ا وا آذین مادر، نامدار خان کجان؟

مردمکش را چرخاند و فریبا را در آغوش کشید:

_ دلم برات تنگ شده بود مامان!

فریبا صورتش را قاب گرفت:

_ چقدر آب رفتی آذین؟ نامدار کجاست؟ چرا بی خبر برگشتی؟ نه چمدونی نه وسیله ای؟

مهلقا شانه اش را فشرد:

_ فعلا بریم تو. بچه خسته س فریبا خانوم!

فریبا موی کوتاه مش کرده اش را با انگشت اشاره کنار زد:

_ مهلقا راست میگه بریم تو دخترم!

به اندام مادرش در آن شلوار راسته و بلوز یقه گرد خیره شد. جوان تر از شش سال پیش که رفته بود به نظر می آمد. آب زیر پوستش رفته بود.

داخل شدند. کیفش را آویزان کرد. مهلقا سمت مانتویش آمد و چند دکمه را باز کرد. چشم گرد کرد و ترسید:

_ چیکار می کنی مهلقا خانوم؟ خودم در میارم!

خندید:

_ باشه پس من برم چای بریزم!

مانتویش را هم کنار کیفش آویزان کرد:

_ بی زحمت یه چیز خنک بیار!

سمت آشپزخانه رفت و چشم بلندی گفت.

از راهرو گذشت و داخل نشیمن رفت. فریبا دست به سینه کنار میز غذا خوری روی سکوی نشیمن منتظر نگاهش کرد. تاپ پشمی تنش را صاف کرد و روی کاناپه قرمز رنگ گوشه سالن نشست. نگاهی سر سری به دکوراسیون جدید خانه انداخت. همه چیز سیاه بود به جز کاناپه قرمزی که رویش نشسته بود.

فریبا سمتش آمد و کنارش نشست. تکه موی چسبیده به صورتش را کنار زد و متعجب پرسید:

_ اون تابلو بزرگه که عکس یه دختره بود که تنگ ماهی دستش بود چی شد مامان؟

فریبا تابی به سرش داد و دستش را گرفت:

_ اینا رو ول کن آذین! چی شد برگشتی؟ شوهرت کجاست؟

مهلقا سینی به دست سمتشان امد. نگاهش به لیوان قرمز افتاد و لبخند کوچکی زد. عاشق آب گیلاس بود و مهلقا میدانست!

فریبا چانه اش را گرفت و سمت خود چرخاند:

_ با تو ام دخترم؟

عصبانی صدایش را بالا برد:

_ طلاق گرفتم. ول کن دیگه مامان!

سینی با صدای بدی رو پارکت افتاد و همه جا قرمز شد. مهلقا " یاخدا" بلندی هجی کرد و فریبا با دهانی باز و چشمانی گرد نگاهش کرد. بلند شد و به قیافه ی ماتم زده مهلقا پوزخندی زد:

_ امیدوارم اتاقم سر جاش مونده باشه؟!

با صدای فریاد فریبا روی اولین پله ایستاد:

_ کجا؟ سر خود شدی واسه خودت؟ داری شوخی می کنی اره؟

کلافه سمت فریبا برگشت:

_ مامانِ عزیزم، مامانِ خوبم، قد هزار سال خسته ام. ممنونم از پیشواز بی نقصت. یکم راحتم بذار! نه شوخی نه دروغه، از راستم راست تره مامان!

فریبا با صورتی بر افروخته سمتش امد. در براق شد:

_ ببینم پیش خشایار هم یه متر زبونت درازه؟ آخه من چی به تو بگم؟ بعد شش سال بی خبر برگشتی میگی طلاق گرفتم؟ من چی جواب عمه طلعت و خاله فروزان تو بقیه فک و فامیل رو بدم؟ اصلا به خودت فکر کردی؟ سر خود شدی تو؟ به آبروی داداشت و پدرت چی فکر کردی؟

صدایش بالا رفت:

_ واقعا نمی فهمم شما رو مامان؟ اون از رفتار و پیشوازتون اینم از حرف های الانتون؟! بذار عرقم خشک بشه بعد! خوبیش اینه اصلا مهم نیستم براتون!

سرش را به آرامی تکان داد و غمگین گفت:

_ معلومه که مهم نیستم، اگه بودم آخرین تماس تون با من برنمیگشت به هشت ماه پیش!

به سر افتاده فریبا و تن لرزان از خشم اش زیر چشمی نگاهی انداخت و پله ها را بالا رفت. اتاق آخر راهرو متعلق به خودش بود. چشمانش آب کرد. دستگیره را پایین کشید. در قفل بود.

مهلقا با بی حالی از پله ها بالا امد. کیفش را سمتش گرفت و کلیدی از جیب روپوشش بیرون کشید و در را باز کرد. مهربان نگاهش کرد و کیف را گرفت:

_ ممنونم مهلقا خانوم!

مهلقا اشکش را پاک کرد:

_ من همون چند باری که نامدار خان رو دیدم بدی ازش ندیدم،اصلا مرد بدی به نظر نمی اومد ولی لابد دلیل قانع کننده ای واسه این جدایی داشتی! از فریبا خانومم حرف به دل نگیر، مادره، نگرانِ!

خواست بگوید بیشتر نگران حرفِ مردم است، ‌که صدای آیفون پیچید و مهلقا ترسیده به گونه اش زد:

_ خاک به سرم، لابد خشایار خانبرگشته! الان که زوده!

رنگش پرید. مهلقا سمت پله ها دوید و از دیدش دور شد. دلشوره گرفت از اخم و سوال جواب های پدرش!

🍒🍒🍒🍒